پا نوشته های یک ذهن مخدوش

گامارُو!!

آقای محترم / خانم محترم و بیشتر خانم محترم! با هر نسبتی که با بنده داری و مضافاً دارید ... دهن مارو سرویس نکن البته رسماً که گامارُو (١) ... نمی تونی بیای نیا به دَرَک، برنامه چرا می دی؟! چرا؟ مگه ما به تو برنامه می دیم، یا اصلاً از برنامه هات خبر داریم ، هر _هی دلت می خواد بخور به ما چه! که ما هر کاری می خوایم بکنیم باید با توی آ_غال کلهء عوضی هماهنگ کنیم ... دوسِت داریم! بله! ولی نمی تونیم ترمز دستی زندگیمون بکشیم وایستیم! هر وقت توی _ه اجازه دادی راه بیافتیم!! تو واسه خاطر ما یه نیش ترمز هم نمی زنی چه برسه به اینکه صبر کنی! ...

 _ه بازی در نیار ، یواش یواش داره ازت بدم میادا! میل خودته! میتونی _ه خوری اضافه نکنی! من همچنان دوستت داشته باشم می تونی هم تا می خوای بخوری من هم _رینم بهت! چویس ( انتخاب ) با خودته!!

(١) یک لغت کوموری می باشد که معنی آن بسیار زشت و وقیحانه بوده و ترجیحاً دوستان دنبال معنب آن نباشند!!

--------------------------------

تَهکار١ : اعصاب خورد کن جمع کیه؟یا بهتر بپرسم چه نسبتی تو فامیل بیشتر از بقیه پدر صاحاب آدم در میاره؟! ( به ١ نفر که جواب درست و بده یک شارژ ایرانسل جایزه میدم )

   + محمد علی ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

دوستش دارم ...

   + محمد علی ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

هزار و یک شب

ننه شهرزاد جواب اس ام اس بابک و داد و قرار 5شنبه شب باهاش هماهنگ کرد رو به اعلیحضرت قصشو اینجوری شروع کرد : گربه ای فربه وابسته به صهیونیزم خونبار ، پشت فرمون یه چرخ دستی مدل HJKHNMMB داشت تخت گاز می رفت ، کوچه اول و پیچید داشت میرفت سمت پاتوقشون، سر کوچه برلن ،برای بر هم زدن نظم عمومی و کـــلاً   _ یدن تو امنیت ملی ، پاتوق کجا بود؟ یه لحظه ببینم کیه ! ننه شهرزاد اس ام اسشو جواب داد و با منصور اینا واسه 4شنبه مَچ کرد و ادامهء داستان و شروع : داشتم می گفتم اعلیحضرت پاتوق کجا بود؟ بغل سطل آشغال ابرام آقا اینا ...

که یه دفعه یه موش رفت زیر چرخ دستیشو خار و مادرش (بیب) شد... آقا گربهء داستان ما که حسابی ترسیده بود اومد در بره که یهو دلش لرزید ، موش و انداخت رو چرخ و پیش خودش گفت چکاریه چرا در برم ؟ منو استکبار جهانی حمایت می کنه پس می برمش ، می _ _ مش ، می خورمش!! خلاصه جونم برات بگه اعلیحضرت گربهء داستان ما موشِ دست و پا شکست رو برد پاتوقشون با رفیقاش رسماً دهن مَهَن موش رو سرویس کردن و تا امدن بخورنش یهو از در و دیوار مثل مور و ملخ ... در این لحظه گوشیه ننه شهرزاد زنگ خورد و ننه بعد سلام و احوال پرسی گفت: شرمنده امشب من سرم شلوغ بود دیرشد، الان پیش اعلیحضرتم بعدش هم میرم عباس آباد و تخت طاووس بچه هام چند وقته غذا درست حسابی نخوردن گناه دارن طفلیا ... کی اون شوهرم؟! اگه غیرت داشت که !!! ولش کن، یه ساعت دیگه بیا عباس آباد دم مترو مفتح .. اوکی می بینمت جیگر ...

همین که تلفنش تموم شد دید اعلیحضرت کارش تموم شده و نیمه خوابه ، به آرومی از رو اعلیحضرت بلند شد، پاکت پولش و برداشت و لباساشا پوشید ، اومد دم در یه دربست گرفت نه در واقع برای عباس آباد بلکه در واقع برای سیر کردن شکم بچه هاش ....

-----

تَهکار 1 :منظور از فعل می _ _ مش ! می پزمش بود و شما باختید!!!!

   + محمد علی ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

به به بازهم تعطیلات ....

اساساً یه لایحهء صد فوریتی بدید مجلس و خیال یه جماعتی و راحت کنید آقا اصلاً بیایم از ٣۶۵ روز سال نصفشو یا اگه پا داد کلاً تعطیل اعلام کنیم ... چکاریه خورد خورد فرو میکنید یهو بگید همه راحت شیم....منتظر

پنجشنبه : تعطیل

جمعه : تعطیل

یکشنبه : تعطیل (خارجیها و بلاد کفر)

جدیداً هم که شنبه ها

من هم که عاشق تعطیلاتم کلافهمیدونید که دیوونهء تعطیلاتمگریه 

   + محمد علی ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

یه صفحه’ جدید هوررررااااا

صفحهء داستان کوتاه رو راه اندازی کردم تشویقو هفته ای یک داستان یا بیشتر که به ذهنم برسه رو می نویسم ، شما هم بنویسید بدید بذارم تو صفحه، ترجیحاً تو نظرات بنویسید و خصوصی بفرستید، هر چی و هرجوری هم که خواستید بنویسید و وزن و قافیه و معنیش هم مهمنیست فقط بنویسید بفرستید ،من هم به اسم خودتون میذارم تو صفحه . بی سر و ته نویسی هم قبوله و اصلاً هدف اصلی هم همینه منتها برا کلاس اسمشو گذاشتم داستان کوتاه عینک

مثال بی سر و ته نویسی هم آخر این پست می گم و داستان ها و بیراهه نویسی ها هم در ادامه مطلب تو یه پُسته!

 

فقط زیر پیام بنویسید داستان کوتاه

مثال بی سر و ته نویسی:

درختای محلمون با من سلام علیک داشتن یه روز که تو پیتزاشون سوسک افتاده بود رفتیم پارک تا صبح خوشحال از برد تیم ملی گریه کردیم و برای ماشین داداشم دنبال مشتری بودیم که یوری گاگارین گفت : دیگه بسه بیاید بریم که فرش خریدن دردسر داره و من هم زیر بار زن گرفتن نمیرم و ...اوه

ادامه مطلب
   + محمد علی ; ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

یه دوست که نمیشناسمش(کلاغ سیاهِ عزیز)

یه دوستی که اولین پیام تبریکه وبلاگم و داده من هم تا آخر عمرم اسمش و که نمی دونم فراموش نمی کنم( البته اون خودش و کلاغ سیاه معرفی کرده من هم فعلاً به این اسم می شناسمش) یه پیام داده که می خوام پیامش و با هم بررسی کنیم ، پیام از این قرار می باشد :

نیشخند احتراما ,شما دیواااااانه ایییییییییییید.

از اول شروع می کنیم

نیشخند نیشخند!! دوست عزیز این یعنی چه؟! آیا منظور شما نیشخند به آرمان های نویسنده است یا اساساً شما با نظام ضد سلطه مشکل داشته و می خواهید زیرآب نویسنده که مخالف سلطه می باشد را بزنید؟! لطفاً با طبان خوش جواب دهید! وگرنه مجبورم از قوه قهریه استفاده کرده و وبلاگ شما را به عنوان وبلاگ یک سلطه طلب معرفی کنم .

احتراما: این کلمه جنبهء تمسخر داشته و مشی فکری نویسنده که همانا مخالفت با نظام سلطه است را با نیشخند (در بند قبل) و کلمه احتراماً (با توجه به تهمت بند قبل) هدف قرار داده و این فکر را و همه هم فکران نویسنده را مسخره کرده است.

شما : منظورت از شما چیه؟ این جمع بستن نمی تونه نا خود آگاه و برای احترام باشه ، چرا که شما در بندهای قبلی به اینجانب تهمت زدی ، تمسخر کرده ای، پس احترامی در کار نیست! تنها برداشت از این کلمه اینست که شما اینجانب را وابسته به گروهی خاص می دانید و در ادامه به من و آن گروهی که در ذهنتان است توهین می نمایید.

دیواااااانه ایییییییییییید: در این بند شما تیر خلاص خود را زده و پروژه و هدفِ نهایی خود که همانا نسبت دروغ دادن به نویسنده می باشد را پیاده کرده و به دروغ به دیگران می گویید او دیوانه است و ما به حرف دیوانه گوش نداده پس نظام سلطه را می پذیریم.

** تمسخر ، تهمت ، توهین و نسبت دروغ دادن اینها جرم است و من به عنوان خوانندهء پر و پا قرص روزنامهء کیهان از شما شکایت می کنم خواهید دید که حق به من می رسد.

                                                           تماس فِرت

   + محمد علی ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

دفتر دکتر

سلام الان تو دفتر دکتر رییس دانشکده هستم دارم کامپیوترشو درست می کنم ساعت ١٠:۵٠ صبحه و من تنهام و دکتر داره با منشیش سخن میگه هر لحظه ممکن بیاد فقط بدونید اصلاً از این یارو خوشم نمیاد .......... اومد

   + محمد علی ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

ممنونم دیگه!!! بله! بله! شما درست می گی ...

طرف می ره خونه می گیره برا چی؟ نه بگو؟ نمیدونی؟ با من تکرار کن شاید مُخ نداشتت کار افتاد!!برا اینکه یه ساعتایی و یه روزایی،تنها باشه،آرامش داشته باشهلبخند!! میدونم دوسش داری و اصلاً هم برا پول و خونش نیستدروغگومیدونم ولی آخه چه کاریه یه آرپیجی ٧ مخصوص لِه کردن مخ آدما ( آدما ) رو میذاری رو دوشت ، میری خونه طرف دیگه بیرونم نمیری؟!!! پدرسگ ، یارو خوابش میاد! اصلاً خوابش هم نمیاد حال نمیکنه تو مثل دست خر تو مُخش باشی!خمیازه حضورت! شاید اون بدبخت مثل من بخواد با شُرت بگرده تو خونش ( خونش،خانهء خودش،جایی که با پول خود آنجا گرفته،محل خصوصی برای آدما ( آدما ) ) ! تا تو هستی نمی توووووووونه !! میتونه؟! می گی : میتونه، من کاری ندارم؟! چیز دیگه نمی خوای؟! خانم مانم ؟ مشروب ؟! بگو! تارُف می کنی ! سگ پدر نمی تونه!! اصلاً به اون چه که تو همه چی می دونی یول، به اون چه زنت دهنتو ( بیب بیب ) یا مثلاً با اصغر آقا بقال دعوات شده و زدی ننشو ( بیب بیب ) یا میخوای به بچه هات محبت کنی اما پول نداری!! ولی آقا / خانم ، برادر / خواهر ، دخترم / پسرم داری رسماًً دهنش و سرویس میکنی که چی؟! که مثلاً دوسش داری !!! ( بیب بیب ) تو اون دوست داشتنت ( چیو درست حرف بزن آقا این یارو و امثال اینا پدر ما رو درآوردن انداختن واسه سگا محلشون که اونا هم پدر پدر ما رو درآن میگی درست حرف بزن ، نمی خوای ؟ گمشو بیرون ، ۴ دیواری اختیاری ، زیاد زِر بزنی می گم بوق هم نزنه ها ) بسه دیگه! یهو که دستشو تا کتف کرد تو --ن حرمتت دیگه هم در نیاورد می فهمی چی می گم! ولی دیگه ب--نی هم فایده نداره دیگه -ه هم بخوری فایده نداره! التماس نکن فایده نداره!

به خودت بیا!! عکستو ببین به خودت بیا ( برا اونایی که عکس براشون باز نمیشه عکس خَرِ ، خَر )

 

 

   + محمد علی ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

تعطیلات آخر .....

تعطیلات داره تموم میشه و من هم خوشحالم و هم ناراحت و هم غرق شادی و هم غرق غم و اندوه و کلاً نمی دونم باید خوشحال باشم و اساساً چرا باید خوشحال بود و نمی دانم باید ناراحت باشم اساساً چرا باید ناراحت بود ؟!! از فعل بود هم زیاد خوشم نمیاد چون بوی گذشته میده و انگار که الان نیستی!! و اصلاً نبودی !! و قرار نبوده باشی !! ٢ نفر سر خود واسه دنیا تصمیم گرفتن که باید یه نفر بهش اضافه کنیم!! فکر مصرف انرژی و منابع طبیعی هم نبودن و اصلاً چی شد که تعطیلات ما رسید به اینکه دو نفر تصمیم خودسرانه گرفتن و پا بیخ خِر حضرت دوست گذاشتن و تقریباً یه تغییر بزرگ تو کرهء زمین ایجاد کردن که چی؟! که در طول سالها تنها به این نتایج برسن:

سال ٠ تا ۵ : " پسر پسر قند عسل ... شمبول داره یه دونه پسر "

                   " دختر دخترو مثل گُله ... هل با گلاب داره گُله "

سال ۵ تا ١٠ : " درس بخونی دکتر میشی ... درس نخونی حمال میشییول "

مضافاً به جملهء بالا

                    " رفتیم مهمونی مثل آقاها باش همه بگن چه پسری!!ابله "

                   " رفتیم مهمونی مثل خانما باش همه بگن چه دختری!!ابله "

سال ١٠ تا ١٨ : " نکن! ... بکن! ... نکن! ... بکن! ... نکن! ... بکن! ... نکن! ... بکن! ... "

سال ١٨ به بالا : "چه ...هی خوردم بچه دار شدم ... به خدا خره هرکی بچه بخواد ... بچه میخوای چیکار من دو تاش و دارم عین خوره به جونمه "

شرمنده والدین و خدا و جمله معروف للوالدین احسانا! ... غلط کردین که ١٨ سال دیر فهمیدین چه ...هی خوردین !

قابل توجه برادرا و خواهرای محترم که بپایید شما دیر نفهمید که که خیلی دیره و ...ه هم بخورید دیگه فایده نداره و یه جماعتی و به چیز دادید و تعطیلات هم کوفته همه می کنید

   + محمد علی ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

شروعِ پایانِ ذهن مخدوشم

سلام ابله

هر آنچه در این ویلاگ می خوانید تراوشات ذهن نویسنده ای است که احساس کرده که با داشتن و نوشتن وبلاگ می تواند ذهنش را از پُر بودن خالی کند و هرآنچه از بی معنی و بی معنی تر می خوانید از ذهن نویسنده است و پیشاپیش مراتب عذرخواهی خود را به همه دوستان و دشمنان و آنانکه درک می کنند و آنان که درک واصل می کنند ، می رساند و همین الان به ذهنش رسید اصلاً یک انجمن تشکیل بدهد برای آنانکه ذهن پُرشان را می خواهند خالی کنند و اسمش را بگذارد انجمن ذهن مخدوش به مدیریت همهء ذهن بهم ریختگان. نظرات خود را هم خرج اینجا نکنید که فقط نظر آندسته از آدم ها (آدم ها) که ادب دارند و نمی توان گذاشت چون اونی هم که بد و بیراه (بیراه) می گه باید نظر بده ما هم به اعتقادش احترام بگذاریم پس می مونیم سر دو راهی که آندسته از با ادب ها که ژست ادب می گیرند را باور کنیم یا آندسته از بی ادب ها که خودشانند البته که هر دو محترمند ، پس اصلاً بی خیال گفته های قبل می شویم و هر کس می خواهد نظر بدهد و ما هم می خوانیم از پس اسم مستعارش درباره او قضاوت می کنیم و شاید اصلاً او را به اعدام هم محکوم کردیم و درباره خانوادش هم نظر دادیم و آخرش هم گفتیم " چه آدمایی پیدا می شن ( چه آدمایی!! ) "

   + محمد علی ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()