پا نوشته های یک ذهن مخدوش

تعطیلات آخر .....

تعطیلات داره تموم میشه و من هم خوشحالم و هم ناراحت و هم غرق شادی و هم غرق غم و اندوه و کلاً نمی دونم باید خوشحال باشم و اساساً چرا باید خوشحال بود و نمی دانم باید ناراحت باشم اساساً چرا باید ناراحت بود ؟!! از فعل بود هم زیاد خوشم نمیاد چون بوی گذشته میده و انگار که الان نیستی!! و اصلاً نبودی !! و قرار نبوده باشی !! ٢ نفر سر خود واسه دنیا تصمیم گرفتن که باید یه نفر بهش اضافه کنیم!! فکر مصرف انرژی و منابع طبیعی هم نبودن و اصلاً چی شد که تعطیلات ما رسید به اینکه دو نفر تصمیم خودسرانه گرفتن و پا بیخ خِر حضرت دوست گذاشتن و تقریباً یه تغییر بزرگ تو کرهء زمین ایجاد کردن که چی؟! که در طول سالها تنها به این نتایج برسن:

سال ٠ تا ۵ : " پسر پسر قند عسل ... شمبول داره یه دونه پسر "

                   " دختر دخترو مثل گُله ... هل با گلاب داره گُله "

سال ۵ تا ١٠ : " درس بخونی دکتر میشی ... درس نخونی حمال میشییول "

مضافاً به جملهء بالا

                    " رفتیم مهمونی مثل آقاها باش همه بگن چه پسری!!ابله "

                   " رفتیم مهمونی مثل خانما باش همه بگن چه دختری!!ابله "

سال ١٠ تا ١٨ : " نکن! ... بکن! ... نکن! ... بکن! ... نکن! ... بکن! ... نکن! ... بکن! ... "

سال ١٨ به بالا : "چه ...هی خوردم بچه دار شدم ... به خدا خره هرکی بچه بخواد ... بچه میخوای چیکار من دو تاش و دارم عین خوره به جونمه "

شرمنده والدین و خدا و جمله معروف للوالدین احسانا! ... غلط کردین که ١٨ سال دیر فهمیدین چه ...هی خوردین !

قابل توجه برادرا و خواهرای محترم که بپایید شما دیر نفهمید که که خیلی دیره و ...ه هم بخورید دیگه فایده نداره و یه جماعتی و به چیز دادید و تعطیلات هم کوفته همه می کنید

   + محمد علی ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()