پا نوشته های یک ذهن مخدوش

یه صفحه’ جدید هوررررااااا

صفحهء داستان کوتاه رو راه اندازی کردم تشویقو هفته ای یک داستان یا بیشتر که به ذهنم برسه رو می نویسم ، شما هم بنویسید بدید بذارم تو صفحه، ترجیحاً تو نظرات بنویسید و خصوصی بفرستید، هر چی و هرجوری هم که خواستید بنویسید و وزن و قافیه و معنیش هم مهمنیست فقط بنویسید بفرستید ،من هم به اسم خودتون میذارم تو صفحه . بی سر و ته نویسی هم قبوله و اصلاً هدف اصلی هم همینه منتها برا کلاس اسمشو گذاشتم داستان کوتاه عینک

مثال بی سر و ته نویسی هم آخر این پست می گم و داستان ها و بیراهه نویسی ها هم در ادامه مطلب تو یه پُسته!

 

فقط زیر پیام بنویسید داستان کوتاه

مثال بی سر و ته نویسی:

درختای محلمون با من سلام علیک داشتن یه روز که تو پیتزاشون سوسک افتاده بود رفتیم پارک تا صبح خوشحال از برد تیم ملی گریه کردیم و برای ماشین داداشم دنبال مشتری بودیم که یوری گاگارین گفت : دیگه بسه بیاید بریم که فرش خریدن دردسر داره و من هم زیر بار زن گرفتن نمیرم و ...اوه


داستان اول: جبر تقدیر
پسرک غمگین با نگاه به گلهای باغ مصنوعی زیر پایش رو به ناکجا میرفت و دلگیر از او و به فکر معشوقش بود که حالا دیگه پیشش نبود. اونو گذاشته بود بین کسایی که دوسشون نداشت.
پسرک کتک خورده از دست و تقدیر ، خسته و درمانده و مانده از همه کس و همه چیز با خود می گفت چرا من که کاری نکرده بودم چرا منو فرستادی پیش اینا ، چرا منو ول کردی؟! چرا؟! اگه کاری کرده بودم همونجا تنبیه ام میکردی! چرا؟! چرا؟! پسرک از جایی که در آن بود راضی نبود ... اما چه باید می کرد؟ چاره ای نداشت! این تصمیمی بود که معشوقش گرفته بود و پسرک دستش به جایی بند نبود.
پسرک در غرق این افکار می رفت که ناگهان شخصی به طرف پسرک دوید او را در آغوش گرفت و با چشای از حدقه در اومده تو صورت پسرک نگاه کرد و یه چیزایی گفت که پسرک نفهمید و در حالی که از ترس داشت می مرد زد زیر گریه.
مرد به اون گفته بود : "کجا میری چهار دست و پا؟! ... بگو بابا "
-----------------------------------------------------------------------------

   + محمد علی ; ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()