یه صفحه’ جدید هوررررااااا

داستان اول: جبر تقدیر
پسرک غمگین با نگاه به گلهای باغ مصنوعی زیر پایش رو به ناکجا میرفت و دلگیر از او و به فکر معشوقش بود که حالا دیگه پیشش نبود. اونو گذاشته بود بین کسایی که دوسشون نداشت.
پسرک کتک خورده از دست و تقدیر ، خسته و درمانده و مانده از همه کس و همه چیز با خود می گفت چرا من که کاری نکرده بودم چرا منو فرستادی پیش اینا ، چرا منو ول کردی؟! چرا؟! اگه کاری کرده بودم همونجا تنبیه ام میکردی! چرا؟! چرا؟! پسرک از جایی که در آن بود راضی نبود ... اما چه باید می کرد؟ چاره ای نداشت! این تصمیمی بود که معشوقش گرفته بود و پسرک دستش به جایی بند نبود.
پسرک در غرق این افکار می رفت که ناگهان شخصی به طرف پسرک دوید او را در آغوش گرفت و با چشای از حدقه در اومده تو صورت پسرک نگاه کرد و یه چیزایی گفت که پسرک نفهمید و در حالی که از ترس داشت می مرد زد زیر گریه.
مرد به اون گفته بود : "کجا میری چهار دست و پا؟! ... بگو بابا "
-----------------------------------------------------------------------------

/ 4 نظر / 9 بازدید
پریسا ادیسه

[رویا] چه قشنگ بود. . . ------------- چرا جواب نمیدی؟ [عصبانی] ظهر یه راست بیا پیش من [شیشکی]

پریسا ادیسه

بعله کاملا مشخصه مصارفتون. . . [نیشخند] پس امشب شام میریم بیرون. خوبه؟ [چشمک]

کلاغ سپید

قراره کامنت داستان های کوتاه خثوثی باشه؟؟باشه!اینجوری بهتر که من از هر ادمی که فقط بخواد خودشو اکپرسس کنه برای دیگران , متنفرم...این داستان کوتاه اولت خوب بود اما عاااااشق اون چرت و پلا ها شدم..خیلی خوب بود و هزاااار سال بود یادم رفته بود چرند نویسی های روی دیوار و تخت های دو طبقه خوابگاه..مثل این!

کلاغ سپید

صفحه جدید داشتن خبر خوبیه..شاد باشی و همیشه پر از صفحه های جدید.